این روزها
این روزهاپسر کوچولوی من بیشتر باسه چرخه وماشینش مشغول هست ولوازم برقی خونمون یک نفس راحتی میکشن

اکثر وقت ها خرس کوچولو رومی بره دی دی

نفسم اینجا داشت منم سوار میکرد انم سوار سبد کوچولوی جلوی سه چرخه به زور هم میگفت باید سوار شی ![]()

اخه مگه من جا میشم بلا
چندروز پیش خواستم یک کیک بپزم که محمد مهدی هم امد کمکم انم چه کمکی اگه گفتین؟
اولش فوت کردن ارد بود واااااااااااااااااااای چه قه قه های ای کاش میشد ظرف ارد رونگیرم ولی خوب دیگه...

بعداز جمع کردن وتمیز کاری دیدم یک تخم مرغ برداشته ومی خوادمثل من بشکونه تا خواستم بگیرم فشارداد وترکید وای خدا
چه کیکی بشه این خلاصه باکلی سختی یک کیک پوختیم اخرشهم یک خرگوش کوچولو از توش دراوردیم که نفهمیدم کی توش انداخت
وقتی کیک پوخت واوردم که ببرم کوچولو بدو بدو رفت نشست وگفت مامانی تولدوای که چقدر فوت کردن شمع دوست داره





این روزها
